تبليغاتX

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

برای زنده ماندن دلیل آخرم باش
فقط میخوام بگم دوستت دارم ....همین

سلام - سال نو مبارک ...........                                                  

ببخشید که بعد از خیلی وقت اومدم آپ کردم و هیچکس هم خبر نکردم ....

می دونم بی معرفتی بود...                                                           

از دوستانی هم که تنهام نذاشتم ممنونم ....  

بعد بهتون میگم که چرا بی خبر آپ کردم ..

ان شاالله سال خوبی داشته باشین ...    

      

*****************************

 

نمیدونم از کجا شروع کنم قصۀ تلخ سادگیم رو

نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیم رو

چرا تو اول قصه همه دوستم میدارن

وسط قصه میشه سربه سر من میزارن

تا می خواد قصه تمام بشه همه تنهام میزارن

میتونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم

میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

تا با یه نیشه زبون بترکه و خراب بشه

تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه

می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

می تونم دروغ بگم تا خودم رو شیرین کنم

می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم

ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونا

یه دروغگو میشم همیشه ورد زبونا

یه نفر پیدا بشه به من بگه چه کار کنم

با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم ؟

من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره ؟

توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره ؟

توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟

 

 *****************************

 

اگه میشه جواب رو بدین ....... به نظرتون عشق واقعی هست ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 0:54  توسط یلدا بی البرزی  | 

:: تفاوت دختر و پسرها در درست كردن نیمرو ::


دخترها
توي ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن


پسرها
توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بالاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
توي ماهيتابه روغن ميريزن
توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
چند تا فحش ميدن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد)!
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
دنبال كيسه نمك ميگردن و بالاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
سريع برميگردن توي آشپزخونه
تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
ماهيتابه كه ديگه نميشه توش نيمرو درست كرد رو ميندازن كنار
دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
قابلمه مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياز ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياز ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
روي باقيمانده تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
با يه پارچه تنظيف قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
نيمروي آماده رو كه چه عرض كنم ...
بالاخره جلوي تلويزيون ميل ميكنن و بعد از نثار چند تا فحش از ادامه فوتبال لذت ميبرن

چطور بود ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 18:56  توسط یلدا بی البرزی  | 

سلام ............

شاید این آخرین پستم باشه ...............

شایدم . . .

دست خداست ..........

نمی دونم ..........

دلیلی دیگه واسه نوشتن نمیبینم ...........

خوش باشین .......

بای

نمیدونم - شاید هم غم رو توی نوشته هام ببینید ......

و .........

بیخیال ........

بگذار بماند .........

تا ما نیز ناگفته ای داشته باشیم ........

***********************************************

باغبانم..........

باغی دارم .......با حصاری نازک

تا همین قبل.. تک درختی خشکیده در باغم بود

وحضورش انقدر کم رنگ که زه یادم  می رفت..

مدتی است منتظره مهمانم.......

میهمانم  میترسد.........نمیدانم از چه

شاید از من....     شاید از باغ...

شاید از دیوار!

باغ من کوچک است. اماتمام دنیا هم به وسعت باغم نیست

باغ من پاییز دارد

بهار دارد

فصل باران هم فراوان دارد

چندی پیش به باغم دانه ای جوانه زایید

جوانه است اما به تمام باغم ریشه دوانده است

راستی این باغ کلاغهای بد خبرهم دارد

که گاه با فریادشان ..سکوت باغ را می شکنند

و باران به باغم دعوت می شود

امروز باز هم هوا بارانیست

باز این باغ هوای باران دارد

قاصدان باران...(کلاغها را می گویم )...

باز سکوت را شکستند

و قصه سفر...

 سفری بی بازگشت.......

باغبانم ...

باغ من قلب منو ....

حصارش فاصله ها   درخت خشکیده ی من...

یاد داغی و مهمانم تو ....

غمم پاییز

 خنده ام بهار

 گریه ام باران

دانه ام دیدار

جوانه ام عشق

کلاغها هم ...بگذریم.

بگذار بماند

مثل خیلی ناگفته های دیگر.........

***********************************************

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 20:37  توسط یلدا بی البرزی  | 

 

هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده.......

 حتي اگر کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده.......

عشق را تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري......

 اينو بدون که اگر کسي وارد زندگيت شد و رفت .......

علاوه بر اينکه يه خاطره به جا ميذاره ميتونه يه تجربه هم به جا بذاره......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 21:41  توسط یلدا بی البرزی  | 

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم : عزيزم  اين کار را نکن !

 نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده ...

وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه ، رويم را برگرداندم !

حالا او رفته، و من :

 تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم ...

نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم ...

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ، چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است ...

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد !

حالا او رفته، و من :

 تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم ...

او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم .

نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود ...

فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد ...

اما حالا تنها کاری که میکنم :

گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم !

 نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم ...

نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست ...

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی ، خدا به همراهت ...

او رفت و مرا تنها گذاشت ، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم

 

                                          

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 19:16  توسط یلدا بی البرزی  |